|
روزانه های یک پزشک زنان
دست نوشته ها
|
دنیای بارداری دنیای پرراز ورمزی است .یک مادر به محض برقراری ارتباط خونی با جنین خود عوارض و احساسات جدیدی پیدا میکند از حالت تهوع گرفته تا استفراغ وسرگیجه خواب آلودگی و نفرت از بعضی غذاهاو....تا اختلال کامل زندگی و خلاصه همه ی عوارضی که ما هم آن ها را ورژن طبیعی حاملگی میدانیم و مادر بیچاره را محکوم به تحمل میکنیم.......اما یکی از همین تغییرات همیشه توجه مرا بخودش جلب کرده و بنظرم حامل پیامی برای همه ی انسانهاست و آن هم...نفرت و بیزاری شدید یا نسبی بیش از نوددرصد مادران از خوردن گوشت است..گرچه تغییر عادت غذایی و علاقه یا نفرت از غذایی خاص که ویار نامیده میشود بشکلهای متنوعی در مادران بروز میکند اما در مورد نفرت از گوشت تقریبا همه اشتراک دارند. شاید از آنجا که سه ماهه اول بارداری دوران تکوین و شکل گیری یک موجود بکر و پاک است طبعا سرشت حقیقی آدمی به شکل خالص خود و از دریچه ی موجودی بنام مادر خودش را نشان میدهد.پس آدمی ممکنست ذاتا و فطرتا گوشتخوار نباشد بلکه بمرور زمان و در اثر عادت چنین گرایش غیر متعارفی به خوردن گوشت پیدا کرده است. شاید ایراداین گفته این باشد که در شرع حلال شده و خوردن گوشت مجازاست امابا جرات میتوانم بگویم که مصرف گوشت صدها یا هزاران سال قبل به قصد سد جوع و قوت لا یموت بوده است و این کشتار وسیع و بیرحمانه امروزه که صرفا به قصد تنوع طلبی و آنهم با اسراف فراوان انواع مواد غذایی و گوشتهاست توجیه شرعی هم نمیتواند داشته باشد.اگر آنزمان نان گندم هم نبوده و هسته خرما را آسیاب کرده و نان تلخی فراهم می آمده امروزه انواع حبوبات و غلات و رستنیها و گیاهان متنوع و خوش طعم و حتی شیر و لبنیات و تخم مرغ در دسترس همگان هست ......ضمن اینکه بزرگترین عامل گرمایش کره زمین که امروزه همگان را تهدید میکند دامداری های و پرورش احشام برای کشتار است.
[ یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392 ] [ 15:30 ] [ مسعوده ]
[ ]
بعنوان یک زن ایرانی مسلمان به گذشته خودم افتخار میکنم.تاریخ ادبیات یک کشور آیینه ای قابل اعتماد از فرهنگ یک کشور است.من وقتی به این آینه نگاه میکنم احساس لذت و افتخار دارم و اگر اوقات فراغتی داشته باشم به مطالعه این میراث ارزشمند میگذرانم.گذشته ما ایرانیها با همه حرف و حدیثها قابل اعتنا و اعتبار است و به شهادت تاریخ افرادی بزرگ در این مملکت زیسته و حکمرانی کرده اند که اگر نیمی از دی ان آی آنها را هم به ارث برده باشیم برای آدم بودنمان قاعدتا باید کافی باشد. تاریخ بیهقی هزار سال قبل توسط ابوالفضل بیهقی نوشته شده است.چقدر این مرد مایه تحسین و اعجاب من است کسی که تاریخ را چون یک سرود جاودانه و با صداقتی مثال زدنی تبدیل به درس اخلاق کرده است با ادبیاتی زیبا و درخشان و آیا تاثیر او در زنده نگاه داشتن زبان فارسی کمتر از فردوسی است؟اخلاق ناصری،این کتاب خودش بتنهایی میتواند بار دفاع از فرهنگ ایرانی اسلامی رابدوش بکشد.دستورات خواجه نصیرالدین توسی در آداب غذا خوردن هنوز هم مترقی ترین و اخلاقی ترین دستوراست.بیش از هفتصد سال قبل او به چنان نکات ریز و ظریفی از تربیت فرزند گرفته تا معاشرت با مردم و...پرداخته که واقعا اسباب حیرت و البته سربلندی ما ایرانیهاست. عرفا و بزرگان دیگر از عطار گرفته تا شیخ محمود شبستری و تا شعرایی نظیر سعدی و مولانا همگی با درکی عمیق آداب زیستن ،سخن گفتن و فضائل انسانی رابه زیبایی به تصویر میکشند اما...... دریغ و درد..... که همین بزرگواران و مفاخر فرهنگی ما به "زن"که میرسند از در دیگری وارد میشوند و شمشیر را از رو می بندند.صدر المتالهین شیرازی در اسفار خود زن را یک گروه از حیوانات میداند و همانطور که بعضی از حیوانات برای خوردن و بعضی برای سوار شدن هستند بعضی هم برای نکاح (زن)خلق شده اند.به راستی این بزرگوار که با نظریه حرکت جوهری خود انقلابی در عالم فلسفه بپا کرد چگونه بعنوان یک مجتهد چنین استنباطی از اسلام کرده است؟حاج ملا هادی سبزواری نیز در شرح نظریه استاد خود موضوع را غمناک تر میکند(فی ادراجها فی سلک الحیوانات ایماء الی ان النساء لضعف عقولهن و جمودهن علی ادراک الجزئیات و.....کدن ان یلتحقن بالحیوانات الصامته}
ادامه مطلب [ سه شنبه سوم اردیبهشت 1392 ] [ 1:59 ] [ مسعوده ]
[ ]
آمد بهار ای دوستان منزل به سروستان کنیم تا بخت در رو خفته را چون بخت سرو استان کنیم ای برگ قوت یافتی تا شاخ را بشکافتی چون رستی از زندان بگو تا ما در ین حبس آن کنیم ای سرو بر سرور زدی تااز زمین سر ورزدی سرور چه سیر آموختت تا ما درآن سیران کنیم " مولانا شاعر بزرگ ایرانی" ازدیوان غزلیات شمس تبریزی [ دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391 ] [ 14:19 ] [ مسعوده ]
[ ]
دیشب کشیک بیمارستان بودم .مشغول سزارین بودم که جراح عمومی مان بیماری را در وضعیت اورژانسی و با خونریزی داخلی و احتمال پارگی کبد به اتاق عمل آورد.خیلی زود معلوم شد خونریزی آنقدر شدید است که جراح باهمه تلاش خود قادر به کنترل آن نیست.کبد از جمله نسوجی از بدن است که چندان قابل بخیه زدن نیست و چون از اعضای حیاتی بدن است نمیتوان در چنین موارد مثل طحال آن را بی دردسر خارج کرد.همکار بیچاره ام با ده دوازده لنگاز کبد را پک کرد و مریض را به آی سی یو فرستاد با این امید که تا چهل و هشت ساعت دیگر خود بدن و سیستم انعقادی بیمار خونریزی را اصلاح کند.دو روز بعد لنگازها باید خارج شوند... بیمار که مردی حدودا شصت ساله بود از روی یک چهارپایه ی یک متری هنگام بستن لامپ لوستر سقوط کرده بود.همکارم میگفت به ندرت چنین پارگی و له شدگی کبد دیده است.بدترین قسمت قضیه این است که در ابتدای بروز چنین تروماهایی هم مریض علامت چندانی ندارد و هم از سوی اطرافیان سهل انگاشته میشود .گاه تروماهای این چنینی مرگ و میر بالاتری از ضربه مغزی دارند.... خلاصه ایام خانه تکانی از چهارپایه نیفتید!!!!! [ جمعه هجدهم اسفند 1391 ] [ 15:25 ] [ مسعوده ]
[ ]
از آنجایی که خون ایرانی در رگهایم جریان دارد از کودکی عاشق شعر و ادبیات بوده ام و طبعا درس ادبیات برایم ساده بود و نمره آور....اما اخیرا آمدم کمکی به دختر دبیرستانی ام بدهم در این درس که چشمانم از حیرت گرد شدند.. من نمیدانم چه بلایی سر قواعد و به اصطلاح گرامر زبان فارسی آورده اند که فقط سبب رمیدن بچه های ایرانی از این درس میشود.دیگر خدا به داد یک خارجی برسد که بخواهد فارسی یاد بگیرد...اضافه کردن این پیچیدگی های من درآوردی چه کمکی به آموزش زبان میکند ؟اصطلاحاتی مثل وابسته ی پیشین و وابسته ی پسین از کی ابداع شده اند؟به چه دردی میخورند؟ جالب آنکه گرامر انگلیسی همچنان به سادگی قدیم مانده و فرق چندانی نکرده است.عربی هم البته بنظرم فرقی نکرده است. [ یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391 ] [ 14:13 ] [ مسعوده ]
[ ]
دیگر کسی به مهر صدایم نمی کند شاید شبی به زورقی از درد این فراق بر رود اشکهای روان از دو دیده ام بگریزم از خود و از شهر یاد او آخر چنان شده ست انده این درد بی شکیب میدانم این خیال تا شام واپسین زندگی سرد و خامشم حتی در آخرین نفس رهایم نمیکند.... پدرم معصومانه و مظلومانه در ظهر روز سرد سوم بهمن ماه دور از ما آنهم با بیماری که بسادگی قابل درمان بود پس از تحمل ده ساعت درد سکته قلبی در گذشت.من ترم دوم دانشگاه و بعدها دانستم میشد براحتی با قرص زیرزبانی نیتروگلیسرین و اقداماتی ساده در سی سی یو او را از مرگ حتمی نجات داد. اندوه فقدانش آنقدر برایم سنگین بود که در اولین سالگردش شعری سرودم که حالا پس از این همه سال فقط همان قدرش یادم مانده که در بالا نوشتم.هنوز هم بغض رفتنش در گلویم مانده است.... [ سه شنبه سوم بهمن 1391 ] [ 19:56 ] [ مسعوده ]
[ ]
همکاری داریم مرد است و متخصص جراحی عمومی.کمتر از پنجاه سال سن و بمعنای واقعیَ کلمه پنجه طلایی.خودم بارها با او دست شسته ام و ازتجربیات جراحی اش خیلی چیزها آموخته ام.مثلا یک عمل جراحی را که سایر جراحان درشش یا هفت ساعت انجام می دهند او یکی دو ساعته و با بهترین شکل ممکن تمامش میکند.متوسط تعداد عملهایش در یک عصر تا شب 25 تا 30 تاست بدون خستگی یا اعتراض و بدون دریافت ریالی پول از بیمار و از هفت روز هفته پنج روزش کشیک بیمارستان هاست و طبعا مریض از سرو کولش بالا میرود. چندی پیش یکی از همکاران رو به ایشان گفت دکتر تا کی اینقدر مجانی عمل میکنی؟تو هم حق العمل واقعی خودت را بگیر........... پاسخ دکتر مرا بیاد داستان قاضی بست انداخت و آن شرح درخشان در تاریخ بیهقی وقتی که از سوی سلطان مسعود غزنوی دو کیسه هریک محتوی هزار مثقال زر برای بوالحسن بولانی که قاضی بست بودوپسرش فرستاد چرا که "سخت تنگدستند و از کس چیزی نستانند"و "گاه باشد که به ده درم در مانده اند"...در رد این صلت گفت"چون به آنچه دارم قانعم وزر و وبال این به چه کار آید؟ و وقتی گفتند او بگیرد و به مستحقی دیگر دهد جوابش این بود"مرا چه افتاده است که زر کسی دیگر برد و شمار آن به قیامت مرا باید داد به هیچ حال این عهده قبول نکنم"... دکتر هم گفت آنچه دارم برایم کافی است خانه ای دارم(قسطی خریده) و ماشینی(سمند دارد) و بیشتر از این هم برای وراث است جوابش فقط برای من می ماند......... [ یکشنبه یکم بهمن 1391 ] [ 14:46 ] [ مسعوده ]
[ ]
نزدیکی های مطبم مغازه ی عطاری است.صاحب آن پیرمردی است نه چندان سالخورده -مغازه اش رونق زیادی ندارد. چندی پیش گذرم به داخل مغازه اش افتاد .رفتم تا برای درس علوم پسرم زاج سفید بخریم.پیرمرد مقداری زاج سفید حدود 100گرم یا بیشتر را در کیسه ی نایلونی ظریف و کوچکی ریخت و در ترازوی مقابل نیز علاوه بر وزنه ی خودش یک کیسه نایلون خالی درست معادل همان کیسه نایلونی که زاج را داخل آن ریخته بود گذاشت و بعدزاج را وزن کرد.خیلی نامحسوس آنقدر که من خودم از روی کنجکاوی و سرک کشیدن متوجه این کارش شدم... گمان کنم بشود نام او را هم وارد فهرست تذکره الاولیای عطار کرد... [ سه شنبه دوازدهم دی 1391 ] [ 13:41 ] [ مسعوده ]
[ ]
ای هزار افسوس و عالمها دریغ..... بنظرم یکی از بد شانسی هایی که گریبان رشته تخصصی ما را پس از انقلاب گرفت حذف پذیرش آقایان در این رشته بود.پذیرش مرد در این رشته کمترین خاصیتش این بود که شاید این ستم مضاعف را که امروزه بر ما می رود کمی کنترل میکرد .طبعا تنوع متخصصین در این رشته به نفع خود این رشته و در نهایت بیماران تمام میشد هنوز هم دیدن اساتید مرد این رشته در سمینارها و کنفرانسها و استفاده از تجربه آنها برای من مغتنم است و افسوس که با رفتن بزرگ مردان این طایفه ثلمه ای بر پیکره ما وارد میشود که جبران ناپذیر است... شادروان استاد دکتر وهرز غفاری از اسطوره های فراموش نشدنی من بود.چه آن زمان که صبح های مورنینگ ریپورت نگران حال و احوال ما بود و میکوشید وسط بحثی که قرار بود ما را دعوا کنند با طرح موضوعی علمی و بدون جدل ما را آموزش دهد و چه در سمینارها که پاسخگوی اشکالات و سوالات ما بود. یادش گرامی گرچه راهش بی رهرو مانده است......... [ جمعه بیست و چهارم آذر 1391 ] [ 15:33 ] [ مسعوده ]
[ ]
نمیدانم چرا پس از سالها زندگی اجباری(البته به قول البر کامو تا حدودی خودم خواستم و تا حدودی به من تحمیل شد)در کلان روستای تهران هنوز هم به این آلوذگی هوا عادت نکرده ام.هنوز هم پس از پیمودن مسیری که در طول روز مجبورم در تهران بروم دچار حالت تهوع و سردرد میشوم.هنوز هم باچشمانی اندوهبار و بغضی در گلو و با ناباوری تمام مسیر اتوبان را باماسک مسخره ای طی میکنم و نمیدانم باید چکار کنم.اصلا نفس بکشم یا نه؟حالا دیگر سالهاست بر خلاف دوران کودکی که فصل زمستان فصل برف بازی و سرسره وآدم برفی بود در همان شروع فصل سرما ابرهای همه عالم در دلم می گریند. میدانم بزودی اینورژن لعنتی هوا این آلودگی را چند برابر میکند ومن که همچنان با این فاجعه زیست محیطی آشتی نکرده ام باید تا شروع فصل گرما زجر بکشم.کاش میشد مثل حیوانات خونسرد سراسر سرما را در خانه هایمان به خواب زمستانی میرفتیم.حالا که همه چیزمان به حیوانات خونسرد شبیه شده چرا از این خصلت غافل شویم؟ اما به یک چیز کاملا اطمینان دارم و آن هم اینکه این معضل راه حل دارد.درست نمیدانم چگونه امافقط میدانم نه تعداد خودروها و نه تعداد کارخانه هایمان از نیویورک و توکیو و لندن بیشتر نیستند اما مسئولین ما به جای پرداختن به چنین بحران زیستی و بهداشتی تمام انرژی متفرق خود را صرف طرحهای مبهمی مثل پزشک خانواده میکنند که نه پزشکها راضی خواهند بود نه خانواده ها. الان پرداختن به این بحران واجب کفایی همه سازمانها و ارگانهاست . و این فتوای من است!! [ یکشنبه دوازدهم آذر 1391 ] [ 15:12 ] [ مسعوده ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |